فقط سکوت

:: فقط سکوت

آقای کوینر از پسر بچه‌ای که زار‌زار گریه می‌کرد علت غم و غصه‌اش را پرسید.
پسر بچه گفت: من دو سکه برای رفتن به سینما جمع کرده بودم، اما پسرکی آمد و یکی از آن‌ها را از دست‌ام قاپید و به پسری که دورتر دیده می‌شد اشاره کرد.
آقای کوینر پرسید: مگر با داد و فریاد مردم را به کمک نخواستی؟
پسر بچه با هق‌هق شدیدتری گفت: چرا.
آقای کوینر در حالی که با مهربانی او را نوازش می‌کرد دوباره پرسید: کسی صدایت را نشنید؟
پسر بچه هق هق کنان گفت: نه.
آقای کوینر پرسید : نمی‌توانی بلندتر فریاد بزنی ؟
پسر بچه با امیدواری گفت: نه.
آن‌گاه آقای کوینر لبخندی زد و بعد گفت: پس حالا آن یکی سکه را هم بده بیاد و آخرین سکه را از دست بچه گرفت و بی‌واهمه به راهش ادامه داد.


#داستانک_های_فلسفی
#برتولت_برشت

منبع : درد دلهفقط سکوت
برچسب ها : آقای ,کوینر ,پرسید ,آقای کوینر ,کوینر پرسید ,آقای کوینر پرسید

be smart

:: be smart

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.

 خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند و تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب خود را حفظ کنند ...

 ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد با اینکه وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی تصمیم گرفتند ازکنارهم دور شوند ولی با این وضع از سرما یخ زده می مردند ازاینرو مجبور بودند برگزینند: یا خارهای دوستان را تحمل کنند و یا نسلشان از روی زمین محو گردد...

 دریافتند که باز گردند و گردهم آیند.

منبع : درد دلهbe smart
برچسب ها : تصمیم گرفتند

عقاب های ترسو

:: عقاب های ترسو

انسان در طول زمان با ترس های متفاوتی رو به رو بوده است و برای گذر از آن ها راه های متفاوتی به کار برده ، تنها چیزی که ما انسان ها به آن توجه کمی کردیم این بوده است که طرز مقابله ی ما با این ترس ها تکه های وجودی مارا می سازد .
یکی از این ترس ها ، ترس از تنها ماندن و جدی نگرفته شدن توسط دیگران است که باعت می شود ما برای پر کردن این تکه ی خالی  وجودمان مجبور به تغییر خود و شروع کردن به داستان پردازی در مورد خودمان  شویم  تا در نظر دیگران فردی جالب و منحصر به فرد نشان دهیم و با این کار در دل تک تک افراد دور یا نزدیک به خود جا باز کنیم ، دریغ از این که این کار باعث تنها تر شدن ما خواهد شد زیرا پس از مدتی توان ما برای داستان پردازی تمام شده و برای نگه داشتن وجه ی خود مقابل دیگران مجبور به دوری از آن ها می شویم و هر لحظه منتظر این خواهیم  بود ناگهان کسی از پشت سر به ما بگوید: "سلام دروغگو"
قضاوت به عهده ی خودتان
ماسک عقاب را بردارید و با نشان دادئن خود واقعی تان ، سیمرغ درونی را پرواز دهید
یا
ماسک را نگه دارید و سیمرغ درون را بکشید تا پس از مدتی متوجه شوید در حال تبدیل به کرکس پیر و تنهایی هستید.

منبع : درد دلهعقاب های ترسو
برچسب ها : دیگران ,داستان پردازی

ماهی سیاه

:: ماهی سیاه


ماهی سیاه کوچولو به خودش گفت:
مرگ خیلی آسان می‌تواند الان به سراغ من بیاید،
اما من تا می‌توانم زندگی می‌کنم.
نباید به پیشواز مرگ بروم.
البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می‌شوم مهم نیست.
مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد.


#ماهی_سیاه_کوچولو
#صمد_بهرنگی

منبع : درد دلهماهی سیاه
برچسب ها : زندگی ,سیاه ,ماهی ,ماهی سیاه ,سیاه کوچولو

...

:: ...

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»گفت:....
 

می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!
عبید زاکانی
منبع : درد دله...
برچسب ها : چاله ,عبید زاکانی

هاچیکو

:: هاچیکو

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»گفت:....
 

می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!



(من عاشق این داستانم و بار اولی که آن را خواندم آن چنان گریه کردم که برادرم فکر کرد اتفاق بدی افتاده است و سراسیمه با اتاق من آمد ، کاری کنیم که هرچه بدی هم داشته باشیم باز هم اولین ویژگیمان برای بقیه وفا باشد)

منبع : درد دلههاچیکو
برچسب ها : چاله

درد

:: درد

درد

جامعه ی ما که آن را جامعه ای اسلامی می دانیم ،"درد" دارد.

"درد" یعنی معلمی  که بچه ها را از دین می هراساند یا به اصطلاح دین را سخت جلوه می دهد.

"درد" یعنی معلم نمی داند کلمه به کلمه ی اعتقاداتش در دانش آموز تاثیر می گذارد و آینده را بوجود می آورد.

"درد" یعنی بچه ای که بزرگ تر از سنش فکر می کند

"درد" یعنی بزرگتری که بیش از حد بچگانه رفتار می کند.

"درد" یعنی .

.

.

.

یعنی ببینی تمام مشکلات را و با خود بگویی از من که کاری بر نمی آید و برایت عادی شود.


.

.

.

.

.

"برایت عادی شود"

انسان موجودی است انطباق پذیر که می تواند خود را با سخت ترین شرایط وفق دهد اما به چه قیمت ؟؟

به قیمت از دست دادن انسانیت اش

به قیمت بی محلی به اتفاقات دور و برش

به قیمت دیدن خرده دزدی ها 

به قیمت دیدن دروغگویی ها 

به قیمت ...

خودت بهتر از من می دانی که منظورم چیست خودت را به آن راه نزن ، همه می دانیم در چه جامعه ای زندگی می کنیم...

اما نگران نباش این مشکلات از تو نیست تو فقط عادی شده ای مانند تمام انسان های دور و برت

دیگر مانند کودکی هر چیزی برایت سوال بر انگیز نیست فقط رد می شوی

.

.

.

..

می ترسم ، می ترسم از آن روزی که به خود بیاییم و ببینیم تقصیر همه ی ما بوده و تقصیر هیچکس نبوده
و دیگر برای جبران مجالی نیست.....

.

.

.

.

.

هر انسان روح سرکشی دارد ، لطفا مهارش نکنید.



منبع : درد دلهدرد
برچسب ها : قیمت ,یعنی ,انسان ,برایت ,جامعه ,عادی ,قیمت دیدن ,برایت عادی

تئوری پنجره شکسته

:: تئوری پنجره شکسته
در دهه هشتاد در نیویورک ​باج گیری در ایستگاهها و در داخل قطارها امری روزمره و عادی بود. فرار از پرداخت پول بلیط رایج بود و سیستم مترو ٢٠٠ میلیون دلار در سال از این بابت ضرر می کرد. مردم از روی نرده ها بداخل ایستگاه می پریدند و یا ماشین ها را از قصد خراب می کردند و یکباره سیل جمعیت بدون پرداخت بلیط به داخل سرازیر می شد. اما آنچه که بیش از همه به چشم می خورد گرفیتی (Graffiti) بود. (گرفیتی نقش ها و عبارات عجیب و غریب و در همی است که بر روی دیوار نقاشی و یا نوشته می شود). هر شش هزار واگنی که در حال کار بودند از سقف تا کف و از داخل و خارج از گرفیتی پوشیده شده بودند. آن نقش و نگارهای نامنظم و بی قاعده چهره ای زشت و عبوس و غریب را در شهر بزرگ زیرزمینی نیویورک پدید آورده بودند. اینگونه بود وضعیت شهر نیویورک در دهه ١٩٨٠ شهری که موجودیتش در چنگال جرم و جنایت و کرک فشرده می شد.

با آغاز دهه ١٩٩٠ به ناگاه وضعیت گوئی به یک نقطه عطف برخورد کرد. سیر نزولی آغاز گردید. قتل و جنایت به میزان ٧٠ درصد و جرائم کوچکتر مانند دزدی و غیره ۵٠ درصد کاهش یافت. در ایستگاههای مترو....  با پایان یافتن دهه ١٩٩٠، ٧۵ درصد از جرائم از میان رفته بود. در سال ١٩٩۶ وقتی گوئتز برای بار دوم بدلیل شکایت کیبی جوانی که فلج شده بود به محاکمه فراخوانده شد روزنامه ها و مردم کمترین اعتنائی دیگر به داستان وی نکردند. زمانی که نیویورک امن ترین شهر بزرگ آمریکا شده بود دیگر حافظه ها علاقه ای به بازگشت به روزهای زشت گذشته را نداشتند.
ادامه مطلب
منبع : درد دلهتئوری پنجره شکسته
برچسب ها : نیویورک ,درصد ,بودند ,گرفیتی ,داخل

ارزش زندگی

:: ارزش زندگی

مردی جان خود را با شنا کردن از میان امواج خروشان و سهمناک رودخانه ای به خطر انداخت و پسر بچه ای را که بر اثر جریان آب به دریا رانده شده بود,از مرگ حتمی نجات داد.

پسر بچه پس از غلبه بر اضطراب و وحشت ناشی از غرق شدن رو به مرد کرد و گفت:از اینکه جان مرا نجات دادید,متشکرم...

مرد به چشمان پسر بچه نگریست و گفت:تشکر لازم نیست، پسرم فقط اطمینان حاصل کن که جانت ارزش نجات دادن را داشت ...

منبع : درد دلهارزش زندگی
برچسب ها : نجات